تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 17 آذر 1390 | 11:33 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام سلام

بعد از کلی مدت من حالا تو نستم وقت کنم که یه کم بنویسم

ممنون از دوستهای گلم که به ما در غیبتمون سر زدن راستش اینمدت هم وقت نداشتم و هم شیطنت های پوریا زیاد شده بود که دیر اومدم و هم این مدت که حسابی درگیر خونه تکونی بودم

خوب بریم سراغ اصل مطلب یعنی آقای پوریای شیطون

اول یه کم برگردیم به عقب یعنی درست یک ماه مونده به دوسالگی پوریا من تونستم ایشون رو از شیر بگیرم و خلاصه آقاپوریا یه خورده مستقل شده ولی متاسفانه هنوز نتونستم از پوشک بگیرمش که ان شاله شاید بتونم تو عید این کار و بکنم که اونم بعید می دونم

بعد از اونم که دوسالگی پوریا بود که چون توی ایام محرم بود درستندونستم که جشن براش بگیرم و به یه جشن کوچول موچول با بابایی اکتفا کردم بماند سال دیگه انشاله که تلافی امسال هم دربیاد .

این مدت پوریا رشد خوبی داشته توی 2 سالگی 12 کیلو بود که از نظر دکتر خوب بودو از نظرزبون هم بگم که به مامانش رفته و خیلی پرحرفه  خوبیش این بود که زود به حرف اومد و کار به تخم کفتر و این جور چیزها نکشید

الانم که دارم می نویسم خدارو شکر خوابه که مزاحم کارم بشه و گرنه تاحالا 10 بار من از رو ی صندلی بلند می کرد .

این مدت که مهد بوده خیلی تاثی خوبی داشته و اونم اینکه آموزشهای خوبی گرفته که من اینهارو از مربی مهربونش مرضیه خانم می دونم مثلا

1- یاد گرفتن خیلی خوب 12 امام که من رو خیلی خوشحال کرد و برای هرکی بخوام می خونه

2- شعرهایی خیلی خوب مثل یه توپ دارم قل قلیه و زنبور طلایی و ...شمرن 1 تا 10 فارسی و 1تا5 انگلیسی

3- خوندن سوره قل هوالله و انا اعطینا(که این رو یه کم باید کمکش کنم ) و صلوات امام زمان و صلوات فرستان

4- وضو گرفتن رو که با شعر می خونه و اجرا می کنه

5- نماز (فقط خم و راست شدنش رو که البته از خودم توی خونه یاد گرفته و با من می خونه )

البته گفتم که از زبون کم نمیاره از بس یه ریز سوال می کنه و با من یا باباش حرف می زنه

حالا هم بریم سراغ چند تا عکس از ایشون که البته زیاد نیست چون خداییش وقت همین رو هم نداشتم

این هم بنایی که با آجرهاش پوریا بدون کمک ساخته

پوریا موقع غذا پختن من همیشه اینجا می شینه و نگاه می کنه ببینه من چیکار می کنم

اینم وقتی باباش سرکار بود رفته توی پاگرد نشسته تا باباش بیاد که مونجا خوابش برده ( ای جانم  )

اینم یه ژست از آقا پوریا




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 | 19:30 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام  به روی دوستان گلم  ....من بعد از یک غیبت طولانی اومدم که علتش هم تغییر شغلم بو و در دسترس نبودن اینترنت که خدا رو شکر حالا امکان اتصال به اینترنت رو دارم  اونم از خونه نه از محل کار ...

خوب اول ممنونم از دوستای گلم که با وجود اینکه نبودم اومدن و بهمون سر زدن و پیام گذاشتن ممنونم از همه تون ... تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   

الانم که دارم مطلب می ذارم پوریا داره کنارم بازی می کنه و کل اتاق رو بهم ریخته    ...خوب چه میشه کرد ما عادت کردیم ..

این مدت پوریا پیشرفتهای خوبی داشته خدا رو شکر اول از همه حرف زدنش خیلی خوب شده و می تونه جمله بگه ..و البته یکی از کارهایی که من این مدت انجام دادم کتاب خواندن بوده که خیلی هم پوریا دوست داره ...و در ضمن باید بگم که  غذا خوردنش هم خوب شده که فکر کنم علتش برنامه غذایی هست که مهد کودک داده و خداییش تنوع رو خوب رعایت کردن ...و همین باعث شده که من همیشه بعدازظهر چهارشنبه ها کیک درست می کنم محصل و این شده  کار و کاسبی ما ...

 

خوب من برم که شیطنت پوریا رسیده به فرشها و داره زیر فرشها رو دنبال مورچه می گرده  با یه مگس کش که اونا رو بکشه ههههههههه

راستی تا یادم نرفته این مطلب برای دوست عزیزم فاطمه مامان صبا بنویسم و اونم اینه که با اینکه همیشه شرمندم می کنن و بهمون سر می زنن متاسفانه من نمیتونم وارد سایت صبای عزیزم بشم ..اینو گفتم که فاطمه اینو به حساب بی معرفتی ما ننویسه ولی خیلی دوست دارم ببینم صبا الان چه شکلی شده  به هر حال من سعی خودمو می کنم چه میشه کرد  اینم یه جورشه که سایت صبا برام ف ی ل ت ر بشه ...قشنگترین و بهترین شکلکها

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 30 مهر 1391 | 21:53 | نویسنده : مامان طيبه |

اين روزها پوريا از سنش بيشتر شيطنت مي كنه طوري كه من فكر مي كنم از كجا اين همه بازيگوشي رو مياره ...بابايي بعضي وقتها ميگه اين هنوز 20 ماهش نشده اينجوريه واي به حالمون بزرگتر بشه ...الهي فدات بشم مهد كودك كه هستي دلم برات تنگ ميشه ولي وقتي مي ريم خونه مي گم واي باز فضولي هاش شروع شد ...

عاشق اين هستي كه بري بيرون و با بچه ها توي كوچه بدو بدو كني از بازي هاي دسته جمعي خيلي خوشت مياد و تا چند تا بچه رو مي بيني مي پري وسطشون و دلت مي خوا باهاشون بازي كني ..

عاشق آب بازي و خاك بازي هستي از بس كه گفتم نكن ديگه وقتي من كاري مي كنم مي گي نكو نكو ..

ولي فايده نداره مي گم بذا بازي بكنه فوقش تموم لباسهاشو عوض مي كنم و مي برمش حموم كه همين اتفاق هم مي افته 

وقتي در حياط رو مي بنديدم خيل عصباني و ناراحت ميشي بابا ميگه اگه اين بچه رو ول كني دوست داره تا شب تو كوچه بدوبدو و بازي بكنه خلاصه براي خودت دنيايي داري عجيب..

هرچي بهت مي گم بابا رو به اسم صدا نكن فايده نداره ماه رمضوني كه دوره قران توي خونه ما بود توي جمعشون داد مي زدي عريضا عريضا ..همه مي خنديدند مي گفتن چطوري اسم به اين سختي رو ياد گرفته ..آخه من كه مي دونم از بس من بابايي رو صدا مي كردم تو هم گاهي يادت ميره كه بگي بابا و اسمش رو صدا مي زني...

چند وقت شده خيلي حسود شدي تا بچه اي مياد سمت من سريع اون مي زاري كنار و خودت رو مياندازي بغلم ..الهي بميرم دلت نمي خواد مامانت بچه ديگه اي رو بغل كنه .

اينم چند تا عكس از خوردن و كمكت به مامان

اينجا پسرم از قحطي اومده ببين چطوري هندوانه مي خوره 

 

اينجا هم بعد خوردن داره تميز كاري ميكنه البته با پوشك  ههههه پس كو شلوارت ؟؟

پسرك درس خوان فقط چرا كتاب رو اينطوري گرفتي مامان




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 شهريور 1391 | 11:33 | نویسنده : مامان طيبه |

ديروز هوا يه كم گرم بود و از اونجايي كه پوريا تا يه شير آب مي بينه مي خواد بشينه و تا 2 روز پاش بازي كنه تصميم گرفتم كه توي پاركينگ خونه كه هواش متناسب بود اجازه بدم پوريا آب بازيش رو بكنه و هر وقت خودش خسته شد بلند بشه ..كه البته بعد نيم ساعت طول نكشيد كه كه آقا پوريا سريع اومد پيشم و خواست كه لباسش رو عوض كنم ...ولي حسابي كيف كرده بود ...از اين به بعد گاهي  كه بهانه آب بازي رو مي گيره مي خوام همين كار رو بكنم

اينم چند عكس از آب بازي پسركم 


 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 تير 1391 | 11:17 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام 

ديروز با بابايي پسرم رو برديم كه واكسن بزنيم وقتي به دم در بهداشت رسيديم انگاري پوريا مي دونست چه خبره دو دستي منو گرفته بود وقتي بابايي بغلش كرد تا ببرتش واكسنش رو بزنند من حسابي اعصابم خورد شده بود و اميدوار بودم همه چي ختم به خير بشه ...من از همكارم شنيده بودم كه خيلي بچه ها اذيت مي كنن و من خيلي استرس داشتم ..خلاصه بعد قد و وزن واكسنش رو زدن و من ديگه براي 4.5 سال ديگه خيالم راحت شد چون خانم پرستار گفت كه تا 6 سالگي ديگه واكسن نداره ...خوب خدا رو شكر

بعد از اينكه اومديم خونه گفتم الان پوريا تب مي كنه و مي افته ولي نخير تا پايان شب اين بازي كرد و وقتي مي خواست بخوابه يه كم تب كرده بود چند قطره استامنيوفن دادم و تا صبح چندين بار بيدار شدم و چكش مي كردم خدا رو شكر صبح كه از خواب بيدار شد خيلي خوب بود و تب هم نداشت ...خدايا شكرت كه تونست پسرم اين مرحله رو هم به خوبي پشت سر بگذاره..وو

و اما قد و وزن پوريا در 18 ماهگي ....................قد گل پسرم  87 و وزن 11.5  و به گفته پرستار خيلي خوب بودقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1391 | 9:57 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام 

ديشب  از بس هوا گرم بود تصميم گرفتم كه پوريا رو بدون پوشك بخوابونم ..صبح كه از خواب بيدار شدم با خودم گفتم الان پوريا كلي خراب كاري كرده ولي با كمال تعجب ديدم كه پسرم سنگ تموم گذاشته و حسابي مامانش رو خجالت زده كرده تميز مثل يه دسته گل ... از اين به بعد پوريا قراره بدون پوشك شبها بخوابه چون از امتحان سربلند بيرون اومده ...آفرين پسرم

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

ديروز عصر با پسرم رفتم پارك و از اونجا براي نماز رفتيم مسجد ..خودمونيم پوريا كلي شيطون شده هااااااااااااااااااااااا

اينم چند تا عكس از تفريح ديشب

اينم طريقه سرسره بازي پسرم

 

نمايي ديگر از سرسره بازي 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1391 | 13:02 | نویسنده : مامان طيبه |

تقديم به حجت خدا در زمين انسانها

آقا سلام ....تولدت بهانه اي بود كه برات توي وبلاگ پسرم بنويسم ...نمي دونم منو يادت مياد يا نه من همونم  كه خطاكارم من همونم كه يادم رفته امامي دارم كه بايد يادش كنم ..آقا جون ميگن امام حسين غريبه اما من مي گم كي گفته ما غريب تر از ايشون هم داريم و اون شمايي كه با اين همه آدم كه در ظاهر خودشون رو شيعه پدرت مي دونن ولي از انتظار بويي نبردن ..انتظار رو در يك شب جمعه خلاصه كردند و يه دعاي ندبه ....اما عده اي هستن كه از اين دوري حرفها دارن و گفته هاي نگفته ..آقا جون من مي خوام بگم كه با تموم بدي هام يه گوشه از قلبم رو هميشه به تو اختصاص دادم ..تا هميشه بدوني كه دوست دارم ... گاهي بد جوري دلم مي گيره و من هيچ بهانه اي براش پيدا نمي كنم و اونوقت مي فهمم كه شايد همون كنج دلم بهانه كسي رو گرفته كه فقط چند قطره اشك بالاي پشت بوم خونه يا هم سر نماز دواي اين دلتنگي باشه ...

آقا جون ...دلم به اين خوشه كه تو و خداي تو مي بخشي هر انچه را كه بنده تو نمي بخشه ..مارو ببخش ..ببخش كه دلمون پرشده از گناه ..مارو ببخش كه خيلي كم يادت مي كنيم ...مارو ببخش ..دوست دارم                    ❊ العجل یا مولای یا صاحب الزمان ❊




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 تير 1391 | 12:23 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام ...چند روز شده امتحاناتم تموم شده و يه كمكي سرم خلوت شده ولي خوب دلهره نمرات هنوز هست ..پوريا هم بعد امتحان يكي دو روز اومد سر كارم البته من تا ساعت 12.5 سر كار بودم ولي آخرهاي وقت ديگه خستگي توي چهره پوريا موج مي زد ..

چند وقت پيش پوريا رو بردم پيش دكترش كه گفت ماشاله قدش بلند شده و وزنش هم نرماله ..

اتفاق ديگه اي هم كه افتاده تولد سارا (دختر عمه پوريا) بود كه من با ديدنش ياد روزهاي اول زايمانم و تولد پوريا افتادم واي چه روزهايي بود واقعا يادش بخير هرچند بعضي وقتها برام خيلي سخت بود ولي شيرين بود .ما هم رفتيم خونه شون و براش كادو برديم ولي خوب مثل اينكه پوريا از سارا خوشش نيومد چون در اولين ديدار اولين كاري كه كرد زد روي قنداق سارا و فرار كرد ....مادر شوشو از االان ميگه كه سارا عروس پورياست ولي من اصلا خوشم نمياد چون اعتقاد دارم سرنوشت دست خداست و نبايد از الان رو بچه ها اسم بذارن .........اي جان فك كن پورا داماد بشه *واييييييييييييييييي............

اين روزها پوريا يادگرفته اگه چيزي بهش نديم گريه مي كنه ني ني شكلك ولي خوب ما هم تسليم همه خواسته آقا پوريا نميشيم .

 

بعض وقتها هم با پوريا آهنگ مي زاريم و مي رقصيمCute...چه ذوقي هم مي كنه اين پسر فقط يه رقص نور كم داريم .هههه

ديروز بعدازظهر هم با خاله فاطمه كلي برنامه چيده بوديم كه بريم استخر ولي خوب نشد  رفتيم خونه مامان جون كه اونجا كلي آقا پوريا بازي كرد و شيطنت ...بعد از اونم بابا اومد دنبالمون و با هم رفتيم پارك . چون ذرت بوداده خيلي دوست داشت پوريا براش گرفتم و بعد از كلي تاب بازي رفتيم خونه ..من داشتم كمپوت آلبالو درست مي كردم كه يه دفعه پوريا اومد و منو با گريه يه چيزي نشونم داد ..الهي بميرم بالا آورده بود و حالش خوب نبود نمي دونم از اون هندونه اي بود كه خورده بود يا چيز ديگه ولي بعد از يكي دوبار كه حالت تهوع داشت كم كم بهتر شد و خوابش برد  ...  داشتم ديشب فكر مي كردم كه اي كاش پوريا مي تونست حرف بزنه و بگه كه حالش خوب نيست ..

خوب براي امروز بسه ديگه من نميام وقتي ميام چه پستي هم مي زارم بلند بالا  فعلا باي هان راستي چند تا عكس از پوريا هم ببينيد 

اينجا بايد بگم كه روزي بود كه رفته بوديم پيكنيك و خيلي هم خوش گذشت ..كه البته آقا پوريا يه دفعه تمام لباسهاشو خيس كرده و اين لباسهاي زاپاس هست كه مامان تنش كرده

فك نكنين پسرم ايستاده خوابه ...نه ....چشماشو بسته ههههه

اينجا هم ديشب بود كه رفته بوديم پارك و بابايي داشت پسرم رو تاب مي داد

 

خوب اينجا هم كه مي رفتيم بيرون و پوريا تا لحظات پاياني با ماشينهاش بازي مي كرد

خوب قصه امروز ما بسر رسيد 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 تير 1391 | 11:55 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام به دوستان گل 

 

امروز اومدم چند تا عكس از پسرم بذار ...در ضمن پوريا چند كلمه ياد گرفته كه يكيش وقتي پوشكش رو كثيف كرده مياد و ميگه ماماني ديس ......الهي بميرم ...يكي ديگه هم كلمه ((نه )) رو خيلي شيرين ميگه ..شبها ميگم مامان بيا لالا...ميگه نه..امروز صبح بابايي رفته بالاي سرش ميگه بيا بيريم پيش ماماني ..ميگه نه .واي بچه ها هرچه قدر بزرگتر ميشن شيرين تر ميشن 

اينجا سوار دوچرخه اميرحسين (پسرخاله)

اينجا هم اصرار داره گوشيم رو بگيره

اينجا هم با دوستش عليرضا عكي برداشته (باباي عليرضا همكار منم هست)

يه عكس خوشكل كه من خيلي دوست دارم با كيف مهدكودكش 

اينجا هم روي باندهاي ضبط نشسته من دارم تغيير دكوراسيون مي دم اينم حاشيه مراسم هستش

پوريا اين قلكش رو خيلي دوست داره و مي بينين كه الانم داره بوسش مي كنه اي جانم

اينجا هم از نبود بابايي استفاده كرديم 

پسرم عاشق فرمونه ..فقط عشقش اينه كه يه فرمون بدي دستش و ديگه ولش كني به امون خدا




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 12:54 | نویسنده : مامان طيبه |

 اين هفته يعني از 23 ارديبهشت هفته تجليل از مقام مادر هست .گفتم حالا كه خدا اين مقام زيبا و ارزنده رو با تولد پسرم بهم هديه كرده چند كلمه براي پسرم بنويسم كه وقتي بزرگ شد آويزه گوشش كنه :

گل پسر عزيزم زندگي كن از صميم دل زندگي كن.

 نگذار لحظه هايت بدون عشق بگذرد.

امروزت را فداي فردايت نكن زيرا كه فردا غبطه ديروز را خواهي خورد .

عشقت را فداي غرورت نكن .

دوست داشته باش هر آنكس كه تو را دوست دارد .

به فرزندت محبت و عشق را بياموز تا بداند كه چقدر دوستش داري .

پسر عزيزم بدان كه اگر تمام دنيا را بگردي و به دنبال خالص ترين و ناب ترين عشق در زندگيت بگردي مطمئن باش به كلمه مادر        مي رسي همانطور كه من رسيدم .

 

 و حالا ناب ترين عشق دنيا از صميم دل به تو مي گويد كه پسرم عاشقانه دوستت دارم با هرگونه كه باشي

 

مادرت :طيبه




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 | 13:08 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام به دوستاي گل

راستش اين چند روزه پوريا حسابي لاغر شده ..چند شب پيش خيلي تب كرد و بعد هم تمام بدنش رو لرز گرفته بودniniweblog.com ..من خيلي ترسيده بودم آخه اولين بار بود كه پوريا رو تب و لزر گرفته بودniniweblog.comو يكسره بغلم بود niniweblog.com ..اولش فكر كردم سرما خورده ولي بعد فهميدم داره دندون درمياره ..طفلكي تا 24 ساعت تب داشت و بي حال بود ولي بعد از اينكه تبش قطع شد بي اشتها شده بود و اصلا غذا نمي خورد فقط شير خودمو مي خورد كه اونم كم بود ..خلاصه اين مدت پوريا خيلي وزن كم كرده كه خوب بايد جبران بشه ...تازه از ديروز داره غذا مي خوره ... ولي خيلي بهانه گير شده و اذيت مي كنه خدا كنه بهتر بشه وگرنه من بيچاره چيكار كنم niniweblog.com

ولي خوب الان پسر گلم 3 تا دندون باهم درآورده ....هوراااااااااااااااااااااااااااا




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1391 | 10:22 | نویسنده : مامان طيبه |

سلام سلام به همه دوستان گلمون ....

سال نو مبارك اميدوارم امسال سال خوب و خوشي براي همه باشه ....

من اين مدت نتونستم بيام چون مسافرت رفته بوديم مشهد و جاتون خالي خيلي خوش گذشت ....اگه خدا قبول كنه براي همه تون هم دعا كردم ...

پوريا هم حسابي اين مدت شيطوني كرد حتي توي مسافرت ...كم نمي اورد تا مي تونست سعي مي كرد بدو بدو كنه ...ولي خوب توي شلوغي كه بود مي ترسيدم گم بشه ..اينه كه حسابي بابت اين موضوع غر مي زد ...

خوب حالا بريم سراغ عكسهايي كه گرفتيم

 

پيشاپيش از كيفيت بعضي از عكسهايي كه خوب نيستن معذرت خواهي مي كنم

اينم از اولين عكس روزهاي نوروز آقا پوريا

اينم ماشين بازي توي بازار مركزي مشهد

اذيت كردن توي رستوران البته تقصير اونا بود كه ضندلي غذاي كودك نداشتن

 

اينجا هم الماس شرقه كه پسرم از اين عروسك خانم حسابي ترسيده

ببين چه ژستي گرفته با اون دمپايي هاش ..طفلكي با اون كفشهاي ديگه پاهاش عرق مي كرد ..جالبه كه هر كاري مرديم رنگ ديگه برنداشت ..عشق صورتي بود هههههه

شيطوني توي الماس شرق

اينجا هم داره عروسك سواري مي كنه (حالا نمي دونم عروسكه چيه ؟؟ههههه)

 اينجا هم صحن حرم امام رضا(ع)

 

اينجا هم كوهستان پارك شاديه ..ببين چه كيفي مي كنه 

رستوران مير عماد در طرقبه كه پسرم زد و يك بشقابشون رو هم شكست واي

بازي در جنگل اسرار آميز در پروما (اينم استخر توپشه )

 

در كنار سفره هفت سين پروما 

سفره هفت سين آرامگاه فردوسي

اينجا هم آرامگاه فردوسيه 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 14 فروردين 1391 | 12:27 | نویسنده : مامان طيبه |

..سلام به دوستان گلم .

راستش چند شب پيش پوريا حسابي بهانه مي گرفت   و خيلي اذيت مي كرد   ...هر كاري مي كردم نمي خوابيد ....همش مي گفتم اي بابا اين بچه چشه كه اينقدر گريه مي كنه ...نه گرسنه است نه تشنه ..تازه شيرشم خورده ...ولي فايده اي نداشت بالاخره با تلاش بسيار زيادي بالاخره ساعت 11.30 شب خوابيد ...بماند كه نصفه شب چند دفعه بيدار شد ..

خلاصه بعد چند روز علت گريه هاي اون شب پوريا رو پيدا كردم    ..حتما مي پرسيد چطوري ؟؟ بله داشتم با پوريا بازي مي كردم كه متوجه شدم دوتا از دندونهاي آسيابش نيش زده ...واي چقدر خوشحال شدم و دويدم و به همسري گفتم مي دوني پوريا دوباره دندون دراورده ......اونم حسابي خوشحال شد ..الهي بميرم كاش اون موقع مي دونستم گريه ات براي چيه ؟؟    

حالا تعداد دندونهاي پوريا دورقمي شده و رسيده به 10 .....هوراااااااااااااااااااااااااااااا

من 10 تا دندون دارم      




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 اسفند 1390 | 10:06 | نویسنده : مامان طيبه |

من اين مدت حسابي سرم شلوغ بوده و الان اومدم با چند تا عكس از پوريا .....

پوريا تازگي ها خيلي شيطون شده ..از كارهايي كه مي كنه 

1- پسرم بلده كلاغ پر بازي بكنه 

2- كلمه هايي كه مي گه ...ددر‌(بيريم بيرون )  ن ن (غذا )  داگ (همون داغ كه موقع خطر ميگه بس كه من گفتم ) م م (مامان) ب ب (بابا) دد 

3- بلده نه قول خودش ناناي ناناي بكنه دور خودش مي چرخه و دستاشو تكون مي ده (فك كنم تو مهد ياد گرفته به اين مي گن محيط فرهنگي چشمک

در ضمن من و پوريا بعداظهرها براي نماز مي ريم مسجدمحله مون  هاها _چه كيفي مي كنه اين پسر

 

خوب حالا عكسهاي گل پسر 

13280026175.jpg (360×480)

اگه گفتين چرا پسرم سبيل درآورده متفکر

13280025310.jpg (360×480)

خوب مامانش بهش عصرونه شيرموز داده ههههههههههه

13280025102.jpg (360×480)

پارك و تاب بازي توي هواي سرد (حسابي چسبيد به من نه به پوريا )

13280024515.jpg (360×480)

نمايي ديگر از تاب بازي 

13280023178.jpg (360×480)

اولين باري كه پوريا با پاي خودش اومده تو كوچه (چه تعجبي كرده از تاير ماشين ..حتما مي گه تاير ماشين من كجا و اين كجا ههههههه)

13280022748.jpg (360×480)

نمايي ديگر از اومدن به كوچه 

13280022379.jpg (360×480)

اينم سه چرخه اي كه بابا براي تولدش خريده ....چه ذوقي كرده

13280021253.jpg (360×480)

اينم تيپ پسرم با لباسهايي كه مامان و بابام خريدن براي پسرم 

13280019697.jpg (360×480)

اينم ماركش ببين

13280020334.jpg (360×480)

پورياي فوتباليست

13280020732.jpg (360×480)




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 15 بهمن 1390 | 13:12 | نویسنده : مامان طيبه |

خوب امروز رفتيم با بابايي و واكسن يكسالگي پوريا رو زديم من كه موقع واكسن زدن پوريا نمي رم و بيرون مي مونم بابايي مي ره يه كوچولو اولش پوريا گريه كرد ولي بعدش ديگه از گريه خبري نبود ...الانم گذاشتمش مهد ..

 

خوب حالا وضعيت پوريا در پايان 1 سالگي

قد 75 س

وزن 10 كيلو

دور سر 46 

الان كاملا مي تونه راه بره ...خم بشه و چيزي رو برداره ...و به راحتي رو دوزانو مي تونه بشينه 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 دی 1390 | 11:52 | نویسنده : مامان طيبه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد